تبليغاتX
آنجا که پیاده رو پایان می یابد...
برویم با گامهای موزون و آرام

دلم برای تو تنگ است که این روزها برای تو

آزادی آرزوییست محال

و آینده مقصدییست نا معلوم

دلم برای تو تنگ است که این روزها برای من

دیدنت امیدیست مرحم بغض دلتنگم

و بودنت پایانی بر دلهره های غمگین

 

دلم برای تو تنگ است!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 11:55 PM | لینک  | 

رسم دلدادگی من با تو

داستانیست عمیق

مملو از پاکی آب٬ مملو از خاکی خاک

همه شور همه شوق و همیشه بودن

و برای شرح این زیبایی   

رنگ را باید شست

چشم را باید بست

یاد را باید برد

و در آغوش بهار باید خفت

خواب شیرین هوس باید دید

و به دنیای عدم باید رفت

طرح بیتای نیاز باید زد

به ته دره با نور رسید

و به بی رنگی یک رنگ خزید 

و به یک باور شیرین رسید

به بلندای زمان٬ و به اعماق صفا باید رفت

قلب بر پهنه تقدیر سپرد

طعم یکتای خدا را حس کرد

و به یک باور شیرین رسید

و به یک باور شیرین رسید

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 1:32 PM | لینک  | 

هر روز وعده می کنم که با خود مهربانتر باشم

هر روز وعده می کنم که با تو همزبان تر باشم

هر روز وعده می کنم که دوست داشتن ها مهم باشند

هر روز وعده می کنم که با هم بودن ها آرمان ه زیستن 

هر روز وعده ها را مرور میکنم   

هر روز راه ها را برای نو بودن عبور میکنم

هر روز وعده ها را به ذهن ه فرارم می سپارم

هر روز ذهن ه پر شده از چه کنم ها را به فراموشی

هر روز بهتر شدن  صاف تر شدن   ساده تر شدن

هر روز قلب پاکتر  روح والاتر    بودن با معنی تر

هر روز مهربانتر با آب    همزبان تر با خاک   همنوا تر با زمان

هر روز کمی . . . . فقط کمی مثل تو بودن را به خود وعده می کنم

باشد که وعده ها را به یاد بسپارم

باشد که وعده ها را به جان بسپارم

   

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 1:39 PM | لینک  | 

 

بگو که چه می گذرد در پس چشمانت ...؟

بگو که چه می خواهند نگاه بی تابت ...؟

 

بگو که چرا من همیشه غرق تماشایت ...؟

بگو که چرا مسخ می شوم به دیدارت ...؟

بگو که چرا سر به هوا دل به دنبالت ...؟

 بگو که چرا جسم و جان دیوانهْ خواهانت ...؟

 

بگو که چه سرّی ست وجود آرامت ...؟

بگو که چه رمزی نهفته به احساست ...؟

 

بگو که چرا جذب میشوم به افکارت ...؟ 

بگو که چرا محو می شوم به جریانت ...؟

؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 10:49 AM | لینک  | 

پروانه پر زد

بر دیدگان ه عاشق ه رخسار ه من نقشی رقم زد 

بر این دل ه رسوای بی پروا شرر زد

پروانه پر زد

بر آستان ه قلب ه بی قانون ه من مشتی به در زد

بر صفحهْ نقاشی ه افکار ه بی پایان قلم زد

بر هر چه تنهایی٬ بدی ٬هر نیستی هر بی کسی یکباره خط زد 

پروانه پر زد

آغوش تو بر این تن شیدا سرک زد

لبهای تو آتش به شرم نیمه جان زد

دل هم به رؤیای ه قشنگ زندگی دستی به هم زد 

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 11:17 AM | لینک  | 

یک لحظه با تو

                  نفس با جان     هوا آبی    روح رنگین    هوس تابان

یک لحظه با تو

                  نسیم شاداب    زمان پویا    روز آرام   شب خندان

فقط یک لحظه با تو

                 تمام زندگی جریان    تمام عاشقی بر کام     تمام آرزو باران 

ولی بی تو

فقط یک لحظهْ کوچک

               تمام لحظه ها نالان    تمام کوچه ها بن بست   تمام آسمان بی تاب     

همان یک لحظه کوچک

              تمام دلبری تاراج           تمام عمر من بر باد     تمام روح من بر خاک     

 

من آن یک لحظه را خواهم     همان یک لحظهْ کوچک

که در آغوش تو با تو همیشه هم نفس ، همدل  همیشه هم سفر باشم  

برای عمر من حتی اگر یک لحظه هم باشد

.

.

.

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 11:32 AM | لینک  | 

 

غروب و دوباره غروب

باز پایان ه یک روز ه آغاز شده

باز نگاه من به پنجره

و نگاه پنجره به آسمان و آسمان به زمین

چه چرخه ای است سر گیجک

آیا فردا می آید؟

آیا باز نگاه ه من و پنجره٬ به آسمان و زمین می دوزد؟

آیا باز دو پرنده پرصدا روی میله های بالکنی ما میخوانند؟

آیا باز سرعت بی وقفه یک ماشین دل ه مرا می لرزاند؟

آیا باز دستانی خواهد بود توانا و فکری پویا؟

آیا باز دل ه من برای کسی تنگ می شود؟

آیا باز دلتنگی مرا به نوشتن وا میدارد؟

آیا باز من چشم به راه تو خواهم بود؟

آیا باز ...

اینجا غروب هست و پنجره و آسمان

اینجا پرنده هست و ماشین پر غوغا

اینجا دلتنگی است و دستی برای نوشتن

اینجا دل است و چشم است و چشم به راهی

دلی که برای تو تنگ میشود

دلی ه که برای تو می لرزد

دلی که برای تو می خندد

پس لحظه ها عشق است!

اینجا که من هستم

اینجا که تو هستی

همین اینجا ... یک لحظه است

این لحظه عشق است!  

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 8:33 PM | لینک  | 

رفتن و ماندن بی تو

ماندن و ساختن بی تو

ساختن و بودن بی تو

بودن و زنده بودن و زندگی کردن .... بی تو

حتی خواب ه لازم برای بقا

نفس ه ملزم برای زندگی

تکرار ه زمان ه برای حیات

بی تو ....

یه بازی ه بی مزس که همبازیش نمیشم

و

یه شوخی ه خنده دار ه که هیچ وقت بهش نمی خندم

حتی من

که به درز ه روی دیوار هم می خندم !!!!

 هیچ وقت

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 12:30 PM | لینک  | 

به چشمانم نگاهی کن

به لبهایم که بی تابند از بوسه

به دستانم که آغوشت در آن خفته 

به رخسارم که گلگون از نیاز توست 

به اندامم که مملو از حضور توست 

به آغوشم که پر خواهش به گرمای وجود توست

به احساسم که بی وقفه٬ هوس انگیز٬ محو توست

صدایم کن         صدایم کن

صدایت مهربان با جستجوی من 

صدایت آشنا با لحظه های من

تمام لحظه های من پر از عطر وجود تو

 وجود تو هجوم زندگی بر تشنه لب احساس 

وجود تو نوازش بر رخ مهتابگون طناز  

وجود تو نیاز عشق٬ وجود تو نیاز من

صدایم کن            صدایم کن

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 8:2 PM | لینک  | 

اینجا تنهایی سرد است

ولی آغوش تو داغ

اینجا دلتنگی مرگ است

ولی حضور تو سبز

اینجا تشنگی جاری است

ولی لبهای تو دریا

اینجا بی کسی عادی است

ولی وجود تو پرمعنا

اینجا خیلی چیزها فراوان و عده ای کمیاب

ولی تو نایاب ه ناب ه ناب!

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 8:52 PM | لینک  | 

 

می روم تا دوباره با تو آغاز کنم

 

                                               

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 12:9 PM | لینک  | 

دوباره می شنوم از تو

از تو که شوری و طنین دل انگیزی و هوای هوس انگیز!

 

دوباره می گویم از تو

با او که بی همتاست و رمز و رازی، داستانی سحر آمیز!

 

دوباره من تنها .... دوباره من ساکت

دوباره من مبهوت ... دوباره من عاشق

 

دوباره من تکرار می کنم

دوباره من آغاز می شوم

دوباره من پایان می خواهم

 

چه شد که دایره مکرر تکرارها مرا به مرکز ثابت نمی رساند؟

از چه زمان دوران دوباره ها مرا به سرگیجه نمی اندازد؟

 

  دوباره چه کرده ای که من دوباره ها را می پرستم!

 دوباره چه کرده ای که من دوباره ها را می خواهم!

 

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 7:30 PM | لینک  | 

چشمانت را می بندی

خیره به افق رویایی

نشسته بر نیمکت چوبی

برکه ای سبز... برگان نیلوفر شناور

بید مجنون٬ مجنون در باد

به این می اندیشی که آیا این منم؟

تشنه در عطش گرما

خواهان حرارت در کویر

 عرق ریزان و پذیرای آتش

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 9:3 PM | لینک  | 

ساده ای مثل ه نسیم شمال

و من پیچیده چون کهکشان راه شیری

آرامی آسمان وار و عمیقی دریاگونه

و من آتشفشان دیوانگی مذاب

به وسعت ه اعتمادی و به سخاوت ه محبت

و من در کمین بی عدالتی و مشکوک به چندگانگی

  دست خوش به این همه سال که مرا اینچنین کرد و

تو را آنچنان....

تو دل پاکی برگزیدی و من دل گیری!

من هم میخواهم ساده باشم

دستانم را بگیر!

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 6:18 PM | لینک  | 

آسمان تاریک می شود اما ستاره ها روشن

خورشید ناپدید می شود اما مهتاب درخشان

پرنده گان در خوابند اما هیاهو بیدار

انسانها خسته اما شیطان کوشا

...

امان از شیطان!

آیا شیطان است که تو را "مات میکند"

یا خدا "کیش مات"؟؟؟

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 6:44 PM | لینک  | 

نیلوفر به آب چسبیده است

و پیچک به دیوارها!

خورشید به آسمان

و قایقها در آب!

برگ ها شاخه میخواهند

و گل ها ریشه!

ولی گنجشک ... نسیم ... پروانه.

.

.

 آزاد!

ومن در گرداب ه "نیلوفر" بودن یا "پرنده" !!!!

که تو سلام می کنی

و با صبح به خیر ه تو زندگی آغاز میشود!

خواه "نیلوفر" خواه "پرنده" !!! 

زندگی باید کرد .... زندگی !!!!!!!

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 5:38 PM | لینک  | 

من گلم!

گل آفتابگردان!

تو آفتابی!

و من گل آفتابگردان ه تو!

خنده دار نیست؟

تو میچرخی ¤ می گردی ¤ میروی ¤ می گویی ¤ میخوانی

تو می آیی ¤ می خوابی و بیدار می شوی

تو زندگی می کنی ... مثل خود ه زندگی

و من همیشه به سوی تو

زندگی ه من گشتن با توست

بودن با تو ¤¤¤¤ ماندن با تو

چون تو آفتابی و .... من گل ه آفتابگردان ه تو!

 

                                             

 

نوشته شده توسط Elahe در ساعت 8:56 PM | لینک  |