آزادی آرزوییست محال
و آینده مقصدییست نا معلوم
دلم برای تو تنگ است که این روزها برای من
دیدنت امیدیست مرحم بغض دلتنگم
و بودنت پایانی بر دلهره های غمگین
دلم برای تو تنگ است!!!!!!!!!!!!
رسم دلدادگی من با تو
داستانیست عمیق
مملو از پاکی آب٬ مملو از خاکی خاک
همه شور همه شوق و همیشه بودن
و برای شرح این زیبایی
رنگ را باید شست
چشم را باید بست
یاد را باید برد
و در آغوش بهار باید خفت
خواب شیرین هوس باید دید
و به دنیای عدم باید رفت
طرح بیتای نیاز باید زد
به ته دره با نور رسید
و به بی رنگی یک رنگ خزید
و به یک باور شیرین رسید
به بلندای زمان٬ و به اعماق صفا باید رفت
قلب بر پهنه تقدیر سپرد
طعم یکتای خدا را حس کرد
و به یک باور شیرین رسید
و به یک باور شیرین رسید
هر روز وعده می کنم که با تو همزبان تر باشم
هر روز وعده می کنم که دوست داشتن ها مهم باشند
هر روز وعده می کنم که با هم بودن ها آرمان ه زیستن
هر روز وعده ها را مرور میکنم
هر روز راه ها را برای نو بودن عبور میکنم
هر روز وعده ها را به ذهن ه فرارم می سپارم
هر روز ذهن ه پر شده از چه کنم ها را به فراموشی
هر روز بهتر شدن صاف تر شدن ساده تر شدن
هر روز قلب پاکتر روح والاتر بودن با معنی تر
هر روز مهربانتر با آب همزبان تر با خاک همنوا تر با زمان
هر روز کمی . . . . فقط کمی مثل تو بودن را به خود وعده می کنم
باشد که وعده ها را به یاد بسپارم
باشد که وعده ها را به جان بسپارم
بگو که چه می گذرد در پس چشمانت ...؟
بگو که چه می خواهند نگاه بی تابت ...؟
بگو که چرا من همیشه غرق تماشایت ...؟
بگو که چرا مسخ می شوم به دیدارت ...؟
بگو که چرا سر به هوا دل به دنبالت ...؟
بگو که چرا جسم و جان دیوانهْ خواهانت ...؟
بگو که چه سرّی ست وجود آرامت ...؟
بگو که چه رمزی نهفته به احساست ...؟
بگو که چرا جذب میشوم به افکارت ...؟
بگو که چرا محو می شوم به جریانت ...؟
؟؟؟؟؟
بر دیدگان ه عاشق ه رخسار ه من نقشی رقم زد
بر این دل ه رسوای بی پروا شرر زد
پروانه پر زد
بر آستان ه قلب ه بی قانون ه من مشتی به در زد
بر صفحهْ نقاشی ه افکار ه بی پایان قلم زد
بر هر چه تنهایی٬ بدی ٬هر نیستی هر بی کسی یکباره خط زد
پروانه پر زد
آغوش تو بر این تن شیدا سرک زد
لبهای تو آتش به شرم نیمه جان زد
دل هم به رؤیای ه قشنگ زندگی دستی به هم زد
نفس با جان هوا آبی روح رنگین هوس تابان
یک لحظه با تو
نسیم شاداب زمان پویا روز آرام شب خندان
فقط یک لحظه با تو
تمام زندگی جریان تمام عاشقی بر کام تمام آرزو باران
ولی بی تو
فقط یک لحظهْ کوچک
تمام لحظه ها نالان تمام کوچه ها بن بست تمام آسمان بی تاب
همان یک لحظه کوچک
تمام دلبری تاراج تمام عمر من بر باد تمام روح من بر خاک
من آن یک لحظه را خواهم همان یک لحظهْ کوچک
که در آغوش تو با تو همیشه هم نفس ، همدل همیشه هم سفر باشم
برای عمر من حتی اگر یک لحظه هم باشد
.
.
.
غروب و دوباره غروب
باز پایان ه یک روز ه آغاز شده
باز نگاه من به پنجره
و نگاه پنجره به آسمان و آسمان به زمین
چه چرخه ای است سر گیجک
آیا فردا می آید؟
آیا باز نگاه ه من و پنجره٬ به آسمان و زمین می دوزد؟
آیا باز دو پرنده پرصدا روی میله های بالکنی ما میخوانند؟
آیا باز سرعت بی وقفه یک ماشین دل ه مرا می لرزاند؟
آیا باز دستانی خواهد بود توانا و فکری پویا؟
آیا باز دل ه من برای کسی تنگ می شود؟
آیا باز دلتنگی مرا به نوشتن وا میدارد؟
آیا باز من چشم به راه تو خواهم بود؟
آیا باز ...
اینجا غروب هست و پنجره و آسمان
اینجا پرنده هست و ماشین پر غوغا
اینجا دلتنگی است و دستی برای نوشتن
اینجا دل است و چشم است و چشم به راهی
دلی که برای تو تنگ میشود
دلی ه که برای تو می لرزد
دلی که برای تو می خندد
پس لحظه ها عشق است!
اینجا که من هستم
اینجا که تو هستی
همین اینجا ... یک لحظه است
این لحظه عشق است!
ماندن و ساختن بی تو
ساختن و بودن بی تو
بودن و زنده بودن و زندگی کردن .... بی تو
حتی خواب ه لازم برای بقا
نفس ه ملزم برای زندگی
تکرار ه زمان ه برای حیات
بی تو ....
یه بازی ه بی مزس که همبازیش نمیشم
و
یه شوخی ه خنده دار ه که هیچ وقت بهش نمی خندم
حتی من
که به درز ه روی دیوار هم می خندم !!!!
هیچ وقت
به لبهایم که بی تابند از بوسه
به دستانم که آغوشت در آن خفته
به رخسارم که گلگون از نیاز توست
به اندامم که مملو از حضور توست
به آغوشم که پر خواهش به گرمای وجود توست
به احساسم که بی وقفه٬ هوس انگیز٬ محو توست
صدایم کن صدایم کن
صدایت مهربان با جستجوی من
صدایت آشنا با لحظه های من
تمام لحظه های من پر از عطر وجود تو
وجود تو هجوم زندگی بر تشنه لب احساس
وجود تو نوازش بر رخ مهتابگون طناز
وجود تو نیاز عشق٬ وجود تو نیاز من
صدایم کن صدایم کن
ولی آغوش تو داغ
اینجا دلتنگی مرگ است
ولی حضور تو سبز
اینجا تشنگی جاری است
ولی لبهای تو دریا
اینجا بی کسی عادی است
ولی وجود تو پرمعنا
اینجا خیلی چیزها فراوان و عده ای کمیاب
ولی تو نایاب ه ناب ه ناب!
![]()
می روم تا دوباره با تو آغاز کنم![]()
![]()
از تو که شوری و طنین دل انگیزی و هوای هوس انگیز!
دوباره می گویم از تو
با او که بی همتاست و رمز و رازی، داستانی سحر آمیز!
دوباره من تنها .... دوباره من ساکت
دوباره من مبهوت ... دوباره من عاشق
دوباره من تکرار می کنم
دوباره من آغاز می شوم
دوباره من پایان می خواهم
چه شد که دایره مکرر تکرارها مرا به مرکز ثابت نمی رساند؟
از چه زمان دوران دوباره ها مرا به سرگیجه نمی اندازد؟
دوباره چه کرده ای که من دوباره ها را می پرستم!
دوباره چه کرده ای که من دوباره ها را می خواهم!
خیره به افق رویایی
نشسته بر نیمکت چوبی
برکه ای سبز... برگان نیلوفر شناور
بید مجنون٬ مجنون در باد
به این می اندیشی که آیا این منم؟
تشنه در عطش گرما
خواهان حرارت در کویر
عرق ریزان و پذیرای آتش
و من پیچیده چون کهکشان راه شیری
آرامی آسمان وار و عمیقی دریاگونه
و من آتشفشان دیوانگی مذاب
به وسعت ه اعتمادی و به سخاوت ه محبت
و من در کمین بی عدالتی و مشکوک به چندگانگی
دست خوش به این همه سال که مرا اینچنین کرد و
تو را آنچنان....
تو دل پاکی برگزیدی و من دل گیری!
من هم میخواهم ساده باشم
دستانم را بگیر!
خورشید ناپدید می شود اما مهتاب درخشان
پرنده گان در خوابند اما هیاهو بیدار
انسانها خسته اما شیطان کوشا
...
امان از شیطان!
آیا شیطان است که تو را "مات میکند"
یا خدا "کیش مات"؟؟؟
و پیچک به دیوارها!
خورشید به آسمان
و قایقها در آب!
برگ ها شاخه میخواهند
و گل ها ریشه!
ولی گنجشک ... نسیم ... پروانه.
.
.
آزاد!
ومن در گرداب ه "نیلوفر" بودن یا "پرنده" !!!!
که تو سلام می کنی
و با صبح به خیر ه تو زندگی آغاز میشود!
خواه "نیلوفر" خواه "پرنده" !!!
زندگی باید کرد .... زندگی !!!!!!!
گل آفتابگردان!
تو آفتابی!
و من گل آفتابگردان ه تو!
خنده دار نیست؟
تو میچرخی ¤ می گردی ¤ میروی ¤ می گویی ¤ میخوانی
تو می آیی ¤ می خوابی و بیدار می شوی
تو زندگی می کنی ... مثل خود ه زندگی
و من همیشه به سوی تو
زندگی ه من گشتن با توست
بودن با تو ¤¤¤¤ ماندن با تو
چون تو آفتابی و .... من گل ه آفتابگردان ه تو!
![]()
